لامین یامال: این زن تنها ملکه زندگی من است و به او گفتم .. (بخش اول)
لامین یامال ستاره جوان بارسلونا مصاحبه مفصلی با خوزه رامون دلا مورنا انجام داد. این بازیکن درباره مسائل مختلفی مثل شروع بازی، تولد ۱۸ سالگی و توپ طلا صحبت کرد.
لامین یامال: مادرم برای فوتبال بازی کردن من شرط گذاشت که ..
عاشقانه لامین یامال و نامزدش نیکی نیکول +عکس
«یامال ما با یامال شما فرق دارد!»
لامین یامال: میخواهم توپ طلاهای زیادی کسب کنم و اگر توپ طلا نگیرم یعنی ..
چقدر بزرگ شدی!
کمی.
عجب ساعتی داری!
هدیه است.
از طرف چه کسی؟
از طرف مادرم.
![]()
از وقتی که پنج سال پیش در ویارئال یکدیگر را دیدیم، چه چیزی در زندگیات تغییر کرده است؟
همه چیز. در آن زمان میتوانستم با دوستان بیرون بروم و هر کاری میخواهم انجام دهم، اما حالا هیچ کاری نمیتوانم؛ مطلقاً نمیتوانم. در تور کرهجنوبی و ژاپن اجازه نداشتم جایی بروم، در موناکو و در چین هم همینطور بود. وضعیتم تغییر کرده، اما با این حال خوشحالم.
تو در آن سال هم آقای گل مسابقات شدی. اولین گلت به هوئسکا را یادت هست؟
بله، همه چیز را به یاد دارم. بازیهایی بود که در یوتیوب پخش میشد. هفته قبلش عملکرد ضعیفی داشتم و احساس فشار میکردم، اما وقتی نوبت بازیام رسید، خیلی خوب کار کردم. فکر میکنم از بچگی چنین موقعیتهایی را دوست داشتم. اولین بازی بود که از من پخش زنده میشد و همه تماشا میکردند، بچههای مدرسه هم میدیدند. استرس داشتم اما طوری بازی کردم که انگار برای تیم اصلی بود.
پسر آن سالها و امروز آیا همان است؟
بله، چون هنوزم همان هیجان را دارم و از بازی لذت میبرم.
یادت هست که چه کسی بهترین بازیکن آن تورنمنت شد؟
فکر کنم پابلو.
نه، نه؛ کارلوس دیاز از رئال مادرید و رئال قهرمان شد.
بله، بله همان هافبک وسط.
بله حالا او در تیم جوانان رئال است. تو هم میتوانستی هنوز در تیم جوانان باشی!
بله، میدانم. شاید حتی باید برای تیم زیر ۱۹ سال اسپانیا بازی میکردم. من هرگز در رده سنی خودم نبودم، همیشه در ردههای بالاتر بازی میکردم و از بقیه جوانتر بودم.
از سفرت به نیویورک چه خاطرهای داری؟ شما آن را بردید...
اولین باری بود که به سفری انقدر دور رفتم. لیورپول، نیویورک سیتی و... آنها تیمهای واقعاً قوی بودند.
از تو با کوبارسی یک عکس روی کشتی دارم...
اتفاق بزرگی برای من بود و پدرم بیشتر از همه خوشحال بود. هیجان زیادی داشتم و برای یک بچه از روکافوندا باورنکردنی بود.
بعد هم ابوظبی...
آنجایی که ویسنته دل بوسکه را دیدم؟
آن که اواخرش بود. قبل از آن با تو مصاحبه کردم؛ مثلاً پیشبینیات از ۱۲ سال آینده چیست؟
خب تو سوالاتی میپرسیدی که من نمیتوانستم به سادگی جواب بدهم و بگویم میخواهم شماره ۱۰ را بپوشم، اما واقعاً به این کار فکر میکردم.
از بازیهای ابوظبی چه چیزی به یاد داری؟
آنجا رئال مادرید قهرمان شد. بازیهایی بود که فقط برای لذت بردن نرفتیم، بلکه دنبال پیروزی بودیم. ما توسط بتیس حذف شدیم...
اشتباه میکنی؛ سویا بود.
بله، در پنالتیها.
دقیقاً همان جا بود که ویسنته دل بوسکه را دیدی
بله، با او عکس گرفتم. از معدود مربیانی بود که قبل از ورود به تیم اصلی بارسا او را میشناختم.
بعد از آن هم میخواستم تو را دنبال کنم و ناگهان ژاوی در ۱۵ سالگی تو را به تیم اصلی دعوت کرد. چطور بود؟
مدتی با تیم اصلی تمرین میکردم اما فقط تمرین بود. اولین بار که به تیم اصلی رفتم یک بازی از تیم جوانان را از دست دادم.
اولین باری که تو را برای تمرین با تیم اصلی دعوت کردند چه کسی به تو خبر داد؟ چه کسی تماس گرفت؟
مربی هنوز با من آشنا نبود و من خیلی کوچک بودم. او بچه ای 30 کیلویی را در تمرین دید و گفت:"این قرار است چطور بازی کند؟" اما با این حال همچنان برای تمرین در تیم اصلی ماندم.
در یکی از بازیهای تمرینی عالی کار کردم. ۲-۰ بردیم و یک گل زدم و یک پاس گل به فاتی دادم. ایناکی پنیا هم دروازهبان بود.
بار دوم اسکار برادر ژاوی آمد و گفت: "چطور این پسر نباید بازی کند؟" اما به او گفتند که فعلاً نمیشود.
لامین ادامه داد:
بعد از بازی با اتلتیکو بود که تازه خورخه مندس را به عنوان ایجنت انتخاب کردم. از تیم تماس گرفتند و گفتند که آنها من را در تیم میخواهند اما چون هنوز قراردادم را تمدید نکرده بودم، نمیدانستند که من را باید ارتقاء بدهند یا نه. به آنها گفتم که آرام باشند چون من میخواهم در بارسلونا بمانم اما همچنین میخواهم بازی کنم. خیلی لاغر بودم و مادرم نگران بود اما به او گفتم که به من اعتماد کند. در لاماسیا زندگی میکردم و آخرهفتهها به خانه مادرم میرفتم. برای بازی با اتلتیکو دعوت شدم اما بازی نکردم و بعد بازی با بتیس بود که اولین حضورم را تجربه کردم.
احساست از اولین بازی چه بود؟
با شماره ۴۱ بازی کردم و استرس زیادی داشتم اما همه چیز عالی پیش رفت. یک موقعیت گل خوب داشتم که از دست دادم. پاسی که به دمبله دادم را به یاد دارم. آن روز رویای من به حقیقت پیوست. معمولاً بازیکنان جوان در اولین بازی خودشان گل میزنند، مثلاً درو این کار را کرد اما من نتوانستم، اما با این حال مردم متوجه شدند که چیزهایی برای ارائه دارم و بنابراین فرصتهای دیگری هم به دست آوردم.
ما ۳-۰ جلو بودیم و بتیس یک اخراجی داشت. با خودم گفتم این دیگر روز من است.
با پیراهن اولین بازیات چه کار کردی؟
دست مادرم است.
بعد از آن بازی چه شد؟
با خانواده شام خوردم و در لاماسیا خوابیدم. البته خوابم نمیبرد چون تمام وقت داشتم به اولین قدمم فکر میکردم، چون این رویای بسیاری از بچههای محلهام بود.
بسیاری از همتیمیهایت در آکادمی اما به تیم اصلی نرسیدند.
بله. از نظر من بسیاری از آنها ستاره بودند. دیوید سائز یکی از بهترین دوستانم بود و از نظر من عالی بود. فکر کنم الان در خیروناست. فوتبال همین است، هر کسی راه خودش را میرود.
با مسی همبازی نشدی، درسته؟
نه، هرگز با او تمرین نکردم.
من با پسران مسی و سوارز در یکی از مسابقات اینترمیامی حرف زدم. هر دو گفتند که دوست دارند روزی در کنار تو در بارسلونا بازی کنند و این باورنکردنی بود. چه زمانی واقعاً احساس کردی که دیگر بازیکن تیم اصلی هستی؟
مرحله به مرحله پیش رفت. اول اولین بازی که هنوز خیلی بچه بودم. بعد یورو بود که دیگر من را به عنوان یک بازیکن واقعی شناختند. فصل بعدش ..
چه زمانی از لاماسیا رفتی و شروع به زندگی با مادرت کردی؟
فصل بعد از اولین بازیام. اما من با مادرم زندگی نمیکنم و خودم تنها زندگی میکنم. مادرم اما همیشه در کنارم است.
خانهای که برای مادرت خریدی را خودش انتخاب کرد یا تو دنبالش رفتی؟
فقط پرسیدم دوست دارد در چه محلهای باشد و هر خانهای که بخواهد فرقی نمیکند. من خودم در آپارتمانی زندگی میکردم که آشپزخانه و اتاق خواب یکجا بود و حالا میبینم که مادرم خوشحال است و برادرم میتواند از کودکیاش لذت ببرد. این من را خوشحال میکند. پدرم را میبینم که در خانه خودش آرامش دارد و مادربزرگم هم همینطور.
مادرم ملکه من است. من بیشتر از همه او را دوست دارم.
درباره ملکه بگو... والدینت برایت تعریف کردهاند که چطور به اینجا آمدند؟
پدرم سه ساله بود که به اینجا آمد، مادرم هم همینطور. مادرم اهل گینه است و پدرم مراکشی است. مادربزرگم با اتوبوس به اسپانیا آمد، ابتدا به گرانادا و سپس به ماتارو رفت. مادربزرگم برای آوردن آنها به اینجا کار میکرد و پدرم را با خواهرش آورد. مادرم نیز با پدربزرگش آمد. والدینم در بارسلونا یکدیگر را دیدند و آشنا شدند.
اتفاقاً چیزی که میتونه فوتبال رو متلاشی کنه، عقدههای نگشادهست، که باعث میشه بخوای تو اوتوبوس تیم ملی با یه دختر قرار بذاری...
یامال نرمال و بالغه♥️💙♥️💙
مطلقاً هیچ شباهتی هم به نیمار نداره
جالاب بود
حالم بهم خورد دیگه واقعا
گوزیدن یامال
یامال دست کرد تو دماغش
یامال هم میریند ؟!!!!
😑😑

