دختر و پسر که روزی همدیگر را باتمام وجود دوست داشتن ، بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدند و آروم کنار هم نشستن … دخترمیخواست چیزی را به پسر بگه ، ولی روش نمیشد …! پسر هم کاغذی را آماده کرده بود که چیزی را که نمیتوانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه، کاغذ را به دختر داد . دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفش را به پسر گفت که شاید پس از پ…ایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اون را نبینه …
ادامه در کامنت
ادامه در کامنت
لاشی فک کردم جوکه:/
حاجی به کی هستی؟

