لاپورتا، وعدههایت چون سراب،
در دل شب، خاموش شد آفتاب.
هواداران با امیدت زیستند،
لیک چه شد؟ از عشق تو گریستند.
گفتی که بارسا دوباره میخروشد،
اما دروغت زخمها را میفروشد.
اولمو، گرفتار در دام زمان،
مانده به دو روز و دلها نگران.
کجاست آن وعدههای رنگین تو؟
کجاست ایمان، صدای سنگین تو؟
سراب آینده، خیال و فریب،
بارسا در آتش، ولی تو غریب.
هواداران، خسته از این دوز و کلک،
چشم بر دوختند به امیدی فلک.
در دل شب، خاموش شد آفتاب.
هواداران با امیدت زیستند،
لیک چه شد؟ از عشق تو گریستند.
گفتی که بارسا دوباره میخروشد،
اما دروغت زخمها را میفروشد.
اولمو، گرفتار در دام زمان،
مانده به دو روز و دلها نگران.
کجاست آن وعدههای رنگین تو؟
کجاست ایمان، صدای سنگین تو؟
سراب آینده، خیال و فریب،
بارسا در آتش، ولی تو غریب.
هواداران، خسته از این دوز و کلک،
چشم بر دوختند به امیدی فلک.

