اما اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: «حالا دیگه چطور میتونم پول دربیارم؟ چطور میتونم از خانوادهام حمایت کنم؟» حتی در این وضعیت، باز هم به فکر دیگران بود.
بدنش درد میکرد و از همهجا زخمی بود. ساعت را نگاه کرد؛ دیگر دیر شده بود. همهچیز را از دست داده بود. شغلش، احترامش، آدمیتش.
پدرش با عصبانیت او را به عقب هل داد و گرگور، با بدن حشرهایِ زخمیاش، به اتاقش پرتاب شد. در با خشونت بسته شد. گرگور در اتاق تاریک تنها ماند.
گرگور با صدای بغضآلود گفت: «من... من میتونم توضیح بدم...» اما هیچکس حرفش را نمیفهمید. حرفهایش مثل صدای حشرات بود.
در باز شد. همه، پشت در، گرگور را به شکل حشرهای غولپیکر دیدند. مادرش فریاد کشید و غش کرد. پدرش مشتهایش را گره کرد و رئیسکارخانه با وحشت به عقب پرید.
گرگور با وحشت بیشتر، سعی کرد در را باز کند، اما دستهای کوچکش نمیتوانستند دستگیره را بچرخانند. ناگهان، با نیروی آخر، خودش را به سمت در کشاند و با دهانش دستگیره را چرخاند.
رئیسکارخانهاش، که خودش شخصاً به خانهاش آمده بود، از پشت در گفت: «آقای زامزا! مشکل جدیه! همه منتظر شما هستن.»
با زحمت زیاد، خودش را از رختخواب بیرون کشید و با پاهای باریکش روی زمین ایستاد. اما زمین خورد و صدای سنگینی آمد. صدای در آمد.
و خواهرش گرِت از آن طرف درِ اتاقش گفت: «گرگور، در رو باز کن، حالم بد نیست؟» گرگور فکر کرد که باید بلند شود، اما بدن جدیدش سنگین و بیجان بود.
صدای مادرش را شنید و با صدای نازک و تغییرکردهای جواب داد: «بله، دارم میام.» اما صدایش را نمیشناخت. صدای پدرش از پشت درِ دیگر آمد: «گرگور! چرا نمیری؟»
نگاهش به ساعت روبهرو بود. عقربهها داشتند جلو میرفتند. ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه شد. صدای درِ اتاقش آمد. مادرش آرام گفت: «گرگور، ساعت ۷ شده، نمیخوای بری سر کار؟»
میخواست بلند شود اما بدن جدیدش پاسخ نمیداد. دستهای کوچکش را تکان داد اما آنها بیاختیار تکان میخوردند. با عصبانیت فکر کرد: «تا کی این مصیبت ادامه داره؟»
ساعت دیواری روبرویش را نگاه کرد: ساعت ۶ و نیم بود. با وحشت به خودش گفت: «خدایا، منی که باید ساعت ۵ از خواب بیدار میشدم، هنوز اینجام!»
نگاهش به پنجره افتاد؛ باران میبارید. صداهای فلزیِ تراموا از بیرون میآمد. احساس کسالت و دردِ مبهمی داشت. فکر کرد: «کارم دیر شده!»
«چه بلایی سرم اومده؟» فکر کرد. این خواب نبود. اتاقش، اتاقی معمولی و انسانی بود با دیوارهای کاغذدیواریشده، و عکس معروفی را نگاه کرد که در قاب طلایی روی دیوار آویزان بود.
روتختی که دیگر روی بدنش نمیماند، داشت پایین میلغزید. پاهای متعدد و باریکش، که به طرز دلخراشی نازک بودند، بیاختیار جلوی چشمش حرکت میکردند.
صبح شد. گرگور زامزا از خوابِ ناآرام بیدار شد و خود را در رختخواب، به شکلِ حشرهای غولپیکر دید. پشتش سخت و زرهپوش بود و اگر سرش را کمی بلند میکرد، شکمِ قهوهای و محدباش را میدید که بهوسیلهی قوسهایی به بخشهای سفت تقسیم شده بود.



