رسمی: رودری به بارسلونا پیوست! +جزئیات
بارسلونامنچسترسیتیرئال مادریدبایرن مونیخچلسیلیورپولپاری سن ژرمنآرسنالمنچستر یونایتد
داغ تــرین هاشایعات نقل و انتقالاتپیشخوان شخصی
و بدین‌ترتیب، زندگیِ گرگور زامزا، که روزی یک انسان بود، به پایان رسید. اما خانواده‌اش، بدون کوچکترین اندوهی، به زندگیِ تازه‌ای فکر می‌کردند. هوای بهاری، بوی تازگی می‌داد و خورشید، بر چهره‌هایشان می‌تابید. انگار که هیچ‌چیز نبوده است...
پدرش با خوشحالی به مادر و خواهرش گفت: «حالا بیایید به سفر بریم. هوای بهاری خوبه.» و همه با لبخند، اتاق گرگور را ترک کردند، انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته است.
وقتی صبح شد، گرگور دیگر نفس نمی‌کشید. بدن خشک و نحیفش، زیر مبل افتاده بود. خانواده‌اش وقتی او را پیدا کردند، نفس راحتی کشیدند. بالاخره از شر این مصیبت خلاص شده بودند.
نیمه‌شب بود. چراغ اتاق خاموش بود و صدای نفس‌های سنگینش را می‌شنید. فکر کرد: «بهتره که بمیرم. برای همه بهتره.» و چشمانش را بست.
به روزهایی فکر کرد که انسان بود. به شغلش، به همکارانش، به رویاهایش. همه‌چیز را از دست داده بود. حتی خانواده‌اش، که برایشان جان می‌کند، حالا دشمنش شده بودند.
با قلبی شکسته، به آرامی به سمت اتاقش خزید. بدنش ضعیف و نحیف شده بود. دیگر حتی قدرت خزیدن روی دیوارها را هم نداشت. فقط می‌توانست روی زمین دراز بکشد و به خاطراتش فکر کند.
گرگور، که پشت در ایستاده بود و همه‌ی حرف‌های خواهرش را می‌شنید، فهمید که دیگر هیچ‌کس او را نمی‌خواهد. حتی گرِت، که تنها امیدش بود، از او متنفر شده بود.
گرِت، که دیگر طاقت نداشت، به پدر و مادرش گفت: «ما باید از شر این چیز خلاص شیم. این دیگه گرگور نیست. اگه گرگور بود، خودش می‌رفت که ما رو اذیت نکنه.»
مادرش فریاد زد: «این حشره‌ی نفرت‌انگیز را از جلوی چشمم بردارید!» پدرش با یک پارچه به سمتش حمله کرد و گرگور، با قلبی شکسته، به اتاق تاریکش برگشت.
یک شب، خواهرش گرِت ویولن می‌نواخت. گرگور، که از موسیقی لذت می‌برد، از اتاقش بیرون آمد تا گوش کند. اما وقتی خانواده‌اش او را دیدند، همه وحشت کردند.
گرگور گرسنه و تنها بود. دیگر حتی صدای خانواده‌اش را هم به سختی می‌شنید. آنها در اتاق‌های دیگر زندگی می‌کردند و او را فراموش کرده بودند. انگار که هرگز وجود نداشته است.
هفته‌ها گذشت. زخم پشتش التیام یافت، اما سیب همچنان در گوشتش مانده بود. خانواده‌اش تصمیم گرفتند که اتاق را خالی کنند و از او فاصله بگیرند. حالا دیگر کسی برایش غذا نمی‌آورد.
«حشره‌ی لعنتی!» پدرش فریاد زد و سیب دیگری پرتاب کرد. گرگور، با تمام توانش، خودش را به اتاقش کشاند و در را بست. تنها ماند، با سیبی که در پشتش جا خوش کرده بود.
پدرش که از سر کار برگشته بود، با عصبانیت وارد اتاق شد. سیبی به سمت گرگور پرتاب کرد. سیب به پشتش خورد و در بدن نرمش فرو رفت. گرگور از درد، نفس‌زنان روی زمین افتاد.
مادرش اصرار داشت که خودش هم در این کار کمک کند. اما به محض ورود به اتاق، وقتی گرگور را روی دیوار دید، فریاد زد و غش کرد. گرگور از دیدن این صحنه، به شدت آزرده شد.
گرگور از این توجه خوشحال بود. زیر مبل قایم می‌شد تا خواهرش را نترساند. اما یک روز، گرِت تصمیم گرفت اثاثیه‌ی اتاق را خالی کند تا گرگور فضای بیشتری برای خزیدن داشته باشد.
خواهرش گرِت، تنها کسی بود که به او نزدیک می‌شد. هر روز برایش غذا می‌آورد؛ اول شیر و نان، اما وقتی دید گرگور از شیر متنفر است، غذاهای فاسد و آشغال‌های باقی‌مانده را برایش آورد.
چند روز گذشت. گرگور کمکم به بدن جدیدش عادت کرد. یاد گرفت که چگونه با پاهای باریکش روی دیوارها و سقف بخزد. این کار، تنها لذت کوچکش شده بود.
صدای گریه‌ی مادرش را از پشت در می‌شنید. خواهرش گرِت سعی می‌کرد او را آرام کند. گرگور، با چشمانی خیس، به سقف اتاق خیره شد و فکر کرد که فردا، شاید همه‌چیز مثل قبل شود. شاید این فقط یک کابوس بود...
مهمانکاربر مهمان@Guest
از اینکه بارسا نیوز را انتخاب کردید متشکریم. به نظر می‌رسد شما از یک مسدود کننده تبلیغات استفاده می‌کنید.
تبلیغات به ادامه فعالیت و ارائه خدمات باکیفیت و اخبار بروز کمک می‌کند.
لطفاً مسدود کننده تبلیغ را غیرفعال کنید و از اخبار بروز سایت لذت ببرید.
×برای انجام عملیات ابتدا باید وارد شوید.