رو به روی هم نشسته بودیم
میز چوبی تیره ای بینمان بود ، قهوه هایمان داغ بود
من کتابی در دست داشتم و او هم کتابی دیگر ، در سکوت با هم میخواندیم و مینوشیدیم
چه زیبا بود ، که بتوانی با یک شخص اینگونه ساکت باشی ، آرام باشی راحت باشی و ما این را داشتیم
نگاه هایی که هر دفعه با هم تلاقی میکرد
حال قهوه ام سرد شده ، رو به رویم نگاه میکنم و کسی نیست و تاریک است
صندلی رو به رو خالیست و نگاهی نیست
کتاب در دستم اما هیچ نمیخوانم
کتاب را میبندم و قهوه سرد را مزه مزه میکنم
میز چوبی تیره ای بینمان بود ، قهوه هایمان داغ بود
من کتابی در دست داشتم و او هم کتابی دیگر ، در سکوت با هم میخواندیم و مینوشیدیم
چه زیبا بود ، که بتوانی با یک شخص اینگونه ساکت باشی ، آرام باشی راحت باشی و ما این را داشتیم
نگاه هایی که هر دفعه با هم تلاقی میکرد
حال قهوه ام سرد شده ، رو به رویم نگاه میکنم و کسی نیست و تاریک است
صندلی رو به رو خالیست و نگاهی نیست
کتاب در دستم اما هیچ نمیخوانم
کتاب را میبندم و قهوه سرد را مزه مزه میکنم
و شاید وقتی که میرفت
جانم به پیراهنش گیر کرده بود...
عالی
جانم به پیراهنش گیر کرده بود...
عالی
بچها تو کامنت بگید این توییت واگعیه یا کیکه


