#گروه_ترسناک
#the_monster
#با_همکاری_فضای_زیبایی_بسازیم
#داستان_ترسناک_نیست
ساعت ۴ صب بود من بیدار شده بودم سحری بخورم ک روزه بگیرم...
وقتی خوردم تموم شد رفتم دستشویی(دست شویی ما یجوریه ک بالای روشویی ی آینه داره)وقتی رفتم دست شویی و داشتم مسواک میزدم یهویی از توی آینه ی دست شویی ک بالا ی روشویی مونه داشتم ۲ تا چشم کاملا سفید(بدون هیچ سیاهی)از اون طرف سالن خونمون میدیدم ک به من زل زده بود و کاملا بدون اینکه نگاهی به دور و برش بکنه داشت من و تماشا میکرد...
کامنت
#the_monster
#با_همکاری_فضای_زیبایی_بسازیم
#داستان_ترسناک_نیست
ساعت ۴ صب بود من بیدار شده بودم سحری بخورم ک روزه بگیرم...
وقتی خوردم تموم شد رفتم دستشویی(دست شویی ما یجوریه ک بالای روشویی ی آینه داره)وقتی رفتم دست شویی و داشتم مسواک میزدم یهویی از توی آینه ی دست شویی ک بالا ی روشویی مونه داشتم ۲ تا چشم کاملا سفید(بدون هیچ سیاهی)از اون طرف سالن خونمون میدیدم ک به من زل زده بود و کاملا بدون اینکه نگاهی به دور و برش بکنه داشت من و تماشا میکرد...
کامنت
من همونجا مونده بودم ک الان باید چیکار بکنم تا خودمو نجات بدم..
سریع از توی دست شویی دویدم بیرون و چراغ های سالن مون رو روشن کردم...
بعدش(ک چراغا روشن شد)متوجه ی دود سیاه رنگی شدم ک داره توی هوا واسه خودش میچرخه...
اون و نادیده گرفتم و دهنمو شستم و چراغا رو خاموش کردم و رفتم خابیدم...
وقتی ک ساعت ۴ و ۴۵ شده بود یهویی از خاب پریدم..
احساس کردم یکی داشت من و نگاه میکرد👀و متوجه شدم ی نور سیاه رنگی همش داره توی اتاق میچرخه...🌫
ولی فک کردم شاید خطای دید بوده و دوباره گرفتم خابیدم..
سریع از توی دست شویی دویدم بیرون و چراغ های سالن مون رو روشن کردم...
بعدش(ک چراغا روشن شد)متوجه ی دود سیاه رنگی شدم ک داره توی هوا واسه خودش میچرخه...
اون و نادیده گرفتم و دهنمو شستم و چراغا رو خاموش کردم و رفتم خابیدم...
وقتی ک ساعت ۴ و ۴۵ شده بود یهویی از خاب پریدم..
احساس کردم یکی داشت من و نگاه میکرد👀و متوجه شدم ی نور سیاه رنگی همش داره توی اتاق میچرخه...🌫
ولی فک کردم شاید خطای دید بوده و دوباره گرفتم خابیدم..

