#دلنوشته
جمله تن ها از وجود سر خجالت میکشند
سر نمانده چون ز نسل فاطمه بر یک تنی
مردم کوفه به خود آیید و اقدامی کنید
میبرد دشمن طلا از دختران حیدری
لشکرانِ بِن زیاد آیند و گستاخی کنند
بی قاسم نی کند پروا ز کس شمر شقی
نیروانِ دشمن از آب گوارا مینُشند
تیر اما میخورد کودک یَلِ آلِ ولی
آسمان قهرش گرفته رنگ خون دارد کنون
از هزاران نیست دیگر باز حتی یک دری
یا خدا کوتاه بُد دستان، که ما زان پس دهیم
یاری از جان سوی مولامان، حسین ابن علی
بر قضایش، روز عاشر ما به کل گریه شویم
نیست همچون کوفیان بی رگ میان ما کسی
پس خودت قسمت بکن تا در قیامت پیش او
روی گردان نی شود هرگز میان ما سری
جمله تن ها از وجود سر خجالت میکشند
سر نمانده چون ز نسل فاطمه بر یک تنی
مردم کوفه به خود آیید و اقدامی کنید
میبرد دشمن طلا از دختران حیدری
لشکرانِ بِن زیاد آیند و گستاخی کنند
بی قاسم نی کند پروا ز کس شمر شقی
نیروانِ دشمن از آب گوارا مینُشند
تیر اما میخورد کودک یَلِ آلِ ولی
آسمان قهرش گرفته رنگ خون دارد کنون
از هزاران نیست دیگر باز حتی یک دری
یا خدا کوتاه بُد دستان، که ما زان پس دهیم
یاری از جان سوی مولامان، حسین ابن علی
بر قضایش، روز عاشر ما به کل گریه شویم
نیست همچون کوفیان بی رگ میان ما کسی
پس خودت قسمت بکن تا در قیامت پیش او
روی گردان نی شود هرگز میان ما سری


