شب بود. من، راویِ این قصه، در خیابانهای سنپترزبورگ قدم میزدم. هوای بهاری، بوی تازگی میداد، اما من تنها بودم. تنها، مثل همیشه. خودم را «رویاپرداز» مینامم. کسی که در میانِ شلوغی شهر، تنهاترینِ همه است. خانههای شهر، تنها دوستان من هستند؛ آنها را میشناسم، با پنجرههاشان حرف میزنم و از احوالشان میپرسم.


