رسمی: رودری به بارسلونا پیوست! +جزئیات
بارسلونامنچسترسیتیرئال مادریدبایرن مونیخچلسیلیورپولپاری سن ژرمنآرسنالمنچستر یونایتد
داغ تــرین هاشایعات نقل و انتقالاتپیشخوان شخصی
صبح فرا رسید. راوی، با قلبی شکسته، اما لبخندی بر لب، از پل دور شد. می‌دانست که آن شب‌های روشن، برای همیشه به پایان رسیده‌اند. اما در میانِ این اندوه، یک حقیقت بزرگ را هم فهمیده بود: «یک لحظه شادی، برای تمام عمر یک انسان کافی است.»
ناستنکا با چشمانی پر از اشک، رو به راوی کرد و گفت: «مرا ببخش. تو بهترین دوستی بودی که داشتم. اما دل من، جای دیگری است.» راوی، با تمام وجودش، لبخندی تلخ زد و گفت: «برو، ناستنکا. خوشبخت باش. من، همان دوستی هستم که قول دادم برایت بمانم.» او رفت و راوی، تنها، زیر آسمانِ سردِ سن‌پترزبورگ، ماند.
درست وقتی که داشت از همه‌چیز ناامید می‌شد، ناستنکا رسید. اما با چهره‌ای که نه لبخند داشت، نه نشاط. آرام گفت: «او آمد. آن مردی که منتظرش بودم، برگشت.» و نگاهش به جایی دیگر بود. راوی، در همان لحظه، همه‌چیز را فهمید.
ساعتها گذشت، اما ناستنکا نیامد. راوی، بارها و بارها به اطراف نگاه کرد و هر بار، ناامیدتر شد. ناگهان، سایه‌ای از دور پیدا شد. دلش تند تند زد، اما نزدیک‌تر که آمد، دید که او نیست. یک غریبه بود.
شب چهارم، آخرین شب از این دیدارهای پر از امید بود. ناستنکا قرار بود این بار، پاسخ نهایی خود را درباره‌ی آینده‌اش بدهد. راوی، با قلبی لرزان به پل رفت. هوای سحر، سرد و نمناک بود، اما امیدش، گرم‌تر از همیشه.
ناستنکا، تحت تاثیر حرف‌های راوی، با چشمانی مرطوب گفت: «پس قول بده که هیچ‌وقت تنها نباشی. من هم هستم، مادربزرگ هم هست. ما می‌توانیم برای هم باشیم.» و راوی، در آن شبِ روشنِ سن‌پترزبورگ، احساس کرد که بالاخره، به خانه‌ای رسیده است.
راوی ادامه داد: «تو، ناستنکا. تو به من یاد دادی که زندگیِ واقعی، همین لحظه‌هاست، نه رویاها. قبل از تو، من فقط می‌رفتم و برمی‌گشتم، بدون اینکه هیچ‌کس را ببینم. اما حالا، تو را می‌بینم و این یعنی زندگی.»
راوی گفت: «من یک رویاپردازم. تمام عمرم را در خیال گذرانده‌ام. با آدم‌های خیالی زندگی کرده‌ام، عشق‌های خیالی داشته‌ام و در شهرهایی که وجود ندارند، قدم زده‌ام. من حتی نمی‌دانم زندگیِ واقعی، یعنی چه.» ناستنکا با دقت گوش داد و گفت: «پس چه کسی به تو یاد داد که اینقدر احساساتی باشی؟»
ناستنکا این بار از راوی پرسید: «حالا نوبت توست. بگو، چطور زندگی می‌کنی؟ چرا اینقدر تنها هستی؟» راوی، که تا به حال هیچ‌کس را به دنیای خود راه نداده بود، درِ دل را گشود.
شب سوم فرا رسید. این بار دیگر نه یک غریبه، که یک دوستِ صمیمی به پل می‌رفتم. ناستنکا، خندان و مشتاق، منتظر بود. با هم دست دادیم و راه افتادیم. انگار که سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم.
ناستنکا گفت: «من نمی‌خواهم تنها باشم. تو می‌شوی دوست من؟» من بدون تردید گفتم: «بله. من همان دوستی می‌شوم که همیشه برایت می‌مانم.» این جمله را گفتم، در حالی که می‌دانستم قلبم، جای دیگری می‌تپد.
راستش را بخواهی، شنیدن اینکه او دل به کس دیگری داده، برایم کمی سنگین بود. اما از حرف‌هایش فهمیدم که چقدر صادق است و چقدر به آن عشقِ یک ساله، وفادار مانده. من، که تا دیروز فقط رویا می‌دیدم، حالا داشتیم پای یک عشقِ واقعیِ کسی دیگر می‌ایستادیم.
ناستنکا این بار آرام‌تر بود. با هم شروع کردیم به قدم زدن. او از زندگی‌اش گفت؛ از مادربزرگ پیرش که او را به خانه می‌بست و از مردی که یک سال پیش عاشقش شده بود. گفت که منتظر اوست و به همین دلیل شب‌ها به پل می‌آید تا شاید برگردد.
وقتی هوا تاریک شد، زودتر از همیشه به سمت پل رفتم. دلم می‌زد، نفس‌هایم تند شده بود. پل را دیدم، اما ناستنکا نبود. چند قدم رفتم و برگشتم، ناامید شدم. اما درست وقتی داشتم فکر می‌کردم که نیامده، او را دیدم. از دور، آرام و خندان، به سمتم می‌آمد.
تمام روز بعد، در حال و هوای دیگری بودم. نه خیابان‌ها را می‌دیدم و نه آدم‌ها را. فقط به ساعت نگاه می‌کردم و لحظه‌شماری می‌کردم تا شب شود. برای اولین بار بعد از سال‌ها، منتظرِ یک دیدارِ واقعی بودم، نه یک رویا.
همان شب، به خانه رفتم و تا صبح بیدار ماندم. به خودم قول دادم که این بار، این رابطه‌ی تازه را از دست ندهم. به فردا فکر می‌کردم؛ به ناستنکا، به صدایش، به لبخندش. برای اولین بار، تنهایی‌ام را فراموش کرده بودم.
ناستنکا کمی با من حرف زد. گفت که تنهاست و با مادربزرگش زندگی می‌کند. من هم از تنهایی‌ام گفتم، از اینکه سال‌هاست با هیچ‌کس حرف نزده‌ام. ناستنکا با دقت گوش می‌داد و گاهی لبخند می‌زد. برای اولین بار بعد از سال‌ها، حس کردم کسی مرا می‌بیند.
در یکی از همین شب‌ها، کنار یک پل، متوجه دختری شدم. گریه می‌کرد. مردی مست به او نزدیک می‌شد و من، بدون اینکه فکر کنم، دویدم و از او دفاع کردم. دخترک، ترسیده بود اما با دیدن من، کمی آرام گرفت. اسمش را پرسیدم. گفت: «ناستنکا.»
شب بود. من، راویِ این قصه، در خیابان‌های سن‌پترزبورگ قدم می‌زدم. هوای بهاری، بوی تازگی می‌داد، اما من تنها بودم. تنها، مثل همیشه. خودم را «رویاپرداز» می‌نامم. کسی که در میانِ شلوغی شهر، تنهاترینِ همه است. خانه‌های شهر، تنها دوستان من هستند؛ آنها را می‌شناسم، با پنجره‌هاشان حرف می‌زنم و از احوالشان می‌پرسم.
مهمانکاربر مهمان@Guest
از اینکه بارسا نیوز را انتخاب کردید متشکریم. به نظر می‌رسد شما از یک مسدود کننده تبلیغات استفاده می‌کنید.
تبلیغات به ادامه فعالیت و ارائه خدمات باکیفیت و اخبار بروز کمک می‌کند.
لطفاً مسدود کننده تبلیغ را غیرفعال کنید و از اخبار بروز سایت لذت ببرید.
×برای انجام عملیات ابتدا باید وارد شوید.