راوی گفت: «من یک رویاپردازم. تمام عمرم را در خیال گذراندهام. با آدمهای خیالی زندگی کردهام، عشقهای خیالی داشتهام و در شهرهایی که وجود ندارند، قدم زدهام. من حتی نمیدانم زندگیِ واقعی، یعنی چه.» ناستنکا با دقت گوش داد و گفت: «پس چه کسی به تو یاد داد که اینقدر احساساتی باشی؟»


