#حکایت_زندگی
#به_وقت_محرم
در بیمارستان کنار تخت پدربزرگش، پیرمردی بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است.
پیرمرد ناتوان داشت جان میداد و کسی کنارش نبود. به هر زحمت بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت.
هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود و چشم هایش را یکی در میان باز می کرد.
جوان شهادتینرا برایش آرام خواند وپیرمرد تکرار کرد. سپس اسم ائمه علیهمالسلام را یکییکی آرام شمرد و پیرمرد تکرار کرد.
دستان پیرمرد را گرفت ، و خواست که با او یا حسین بگوید . پیرمرد هم .............
#به_وقت_محرم
در بیمارستان کنار تخت پدربزرگش، پیرمردی بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است.
پیرمرد ناتوان داشت جان میداد و کسی کنارش نبود. به هر زحمت بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت.
هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود و چشم هایش را یکی در میان باز می کرد.
جوان شهادتینرا برایش آرام خواند وپیرمرد تکرار کرد. سپس اسم ائمه علیهمالسلام را یکییکی آرام شمرد و پیرمرد تکرار کرد.
دستان پیرمرد را گرفت ، و خواست که با او یا حسین بگوید . پیرمرد هم .............


