#حکایت_زندگی .
در دل هر رقابت و رفاقت شاید تنها پایه های اعتماد باشن که به حفظ هر لحظه از با هم بودنمون کمک کنن ، رفقا و دوستان عزیز دلم برای مساعلی از جنس انتخاب ها قربانی این بازی دو دستگی نباشید، قطعا هیج ایده و طرحی بدور از خطا اشکال نیست با این حال، حذف صورت مسعله و دغدغه دوستامون هم اهمیت خودش رو برخورداره و چه بهتر بستر و فضایی مثل قسمت گفت و گو های مخصوص هر مسابقه فوتبال تیم محبوبمون ، در تایم زمانی انتهای شب برای شنیده شدن صدای عزیزانی که به دنبال تولید محتوا و گفت و گو صمیمانه هستن .
در دل هر رقابت و رفاقت شاید تنها پایه های اعتماد باشن که به حفظ هر لحظه از با هم بودنمون کمک کنن ، رفقا و دوستان عزیز دلم برای مساعلی از جنس انتخاب ها قربانی این بازی دو دستگی نباشید، قطعا هیج ایده و طرحی بدور از خطا اشکال نیست با این حال، حذف صورت مسعله و دغدغه دوستامون هم اهمیت خودش رو برخورداره و چه بهتر بستر و فضایی مثل قسمت گفت و گو های مخصوص هر مسابقه فوتبال تیم محبوبمون ، در تایم زمانی انتهای شب برای شنیده شدن صدای عزیزانی که به دنبال تولید محتوا و گفت و گو صمیمانه هستن .
#حکایت_زندگی
راننده گفت:
اين چراغ لعنتی چقدر دير سبز ميشه
در همین زمان
دخترك گل فروش به دوستش گفت:
سارا بيا الان سبز ميشه؛
سارا نگاهی به چراغ انداخت و گفت:
اه اين چراغ چرا اينقدر زود سبز ميشه، نميذاره دو زار كاسبی كنيم
و این حکایت زندگی ماست که غرق شدن در سیلی زمانه را به علت سختی درد هایش نمی خواهیم ، فرسنگ ها آن طرف تر در بخش دیگری از همین دنیا کودکی برگشته از .......
راننده گفت:
اين چراغ لعنتی چقدر دير سبز ميشه
در همین زمان
دخترك گل فروش به دوستش گفت:
سارا بيا الان سبز ميشه؛
سارا نگاهی به چراغ انداخت و گفت:
اه اين چراغ چرا اينقدر زود سبز ميشه، نميذاره دو زار كاسبی كنيم
و این حکایت زندگی ماست که غرق شدن در سیلی زمانه را به علت سختی درد هایش نمی خواهیم ، فرسنگ ها آن طرف تر در بخش دیگری از همین دنیا کودکی برگشته از .......
#حکایت_زندگی
#به_وقت_محرم
در بیمارستان کنار تخت پدربزرگش، پیرمردی بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است.
پیرمرد ناتوان داشت جان میداد و کسی کنارش نبود. به هر زحمت بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت.
هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود و چشم هایش را یکی در میان باز می کرد.
جوان شهادتینرا برایش آرام خواند وپیرمرد تکرار کرد. سپس اسم ائمه علیهمالسلام را یکییکی آرام شمرد و پیرمرد تکرار کرد.
دستان پیرمرد را گرفت ، و خواست که با او یا حسین بگوید . پیرمرد هم .............
#به_وقت_محرم
در بیمارستان کنار تخت پدربزرگش، پیرمردی بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است.
پیرمرد ناتوان داشت جان میداد و کسی کنارش نبود. به هر زحمت بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت.
هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود و چشم هایش را یکی در میان باز می کرد.
جوان شهادتینرا برایش آرام خواند وپیرمرد تکرار کرد. سپس اسم ائمه علیهمالسلام را یکییکی آرام شمرد و پیرمرد تکرار کرد.
دستان پیرمرد را گرفت ، و خواست که با او یا حسین بگوید . پیرمرد هم .............




