نمی دانم...
خاطرات رقم میخورند یا ما آنهارا با جوهری از وجودمان در دفتر عشق به لحظه وقوع پیوند میزنیم...
عاشق شدن چیز عجیبی است درست در همانلحظه ای که قلبت خون را پمپاژ نمی کند انگار به دری بزرگ می کوبد تا راهی پیدا کند برای فدا شدن ...
پایانی که خودش هم خبر ندارد،میخواهد،هر چند کم اما در طول مسیرِ اتمام کلمه《پایان》معشوقش را فقط نگاه کند و نفس هایش را آنقدر عمیق در ریه اش بدمد که هربرت نیچ در آن غرق شود و دیگر توانایی بالا آمدن نداشته باشد...
#متن
#نیمار
#پایان
(ادامه کامنت)
خاطرات رقم میخورند یا ما آنهارا با جوهری از وجودمان در دفتر عشق به لحظه وقوع پیوند میزنیم...
عاشق شدن چیز عجیبی است درست در همانلحظه ای که قلبت خون را پمپاژ نمی کند انگار به دری بزرگ می کوبد تا راهی پیدا کند برای فدا شدن ...
پایانی که خودش هم خبر ندارد،میخواهد،هر چند کم اما در طول مسیرِ اتمام کلمه《پایان》معشوقش را فقط نگاه کند و نفس هایش را آنقدر عمیق در ریه اش بدمد که هربرت نیچ در آن غرق شود و دیگر توانایی بالا آمدن نداشته باشد...
#متن
#نیمار
#پایان
(ادامه کامنت)
و ما اینجا ایستاده ایم و تنها تورا می نگریم و بغضمان را هنگام خنده هایت فرو میدهیم ...
و با شنیدن خبر های بدت با نفسیعمیق و اندوهی بزرگ به خیال خودمان گذر میکنیم...
و مثل کودکی عاشق تیمش به هنگام بازی در لحظات آخر ،فقط سرمان را بالا گرفته ایم و زمزمه می کنیم و همچنان، هر چند کم اما امید داریم و با اجازه سهراب تا چمن سبز هست زندگی باید کرد...
و با شنیدن خبر های بدت با نفسیعمیق و اندوهی بزرگ به خیال خودمان گذر میکنیم...
و مثل کودکی عاشق تیمش به هنگام بازی در لحظات آخر ،فقط سرمان را بالا گرفته ایم و زمزمه می کنیم و همچنان، هر چند کم اما امید داریم و با اجازه سهراب تا چمن سبز هست زندگی باید کرد...


