انسان ها می روند و رد جوهر روانشان در شیار میان قلبمان نفوذ می کند...
انسان ها می روند و به انزمام تمامی خاطراتشان باز دم ما را عمیق تر میکنند...
می روند و چشمانمان را به ناکجا آباد دیوار خیره می کنند...
انسان ها می روند و...
انسان ها می روند؟
چرا؟
کجا؟
(ادامه کامنت)
#متن
#تراوشات_ذهنی
انسان ها می روند و به انزمام تمامی خاطراتشان باز دم ما را عمیق تر میکنند...
می روند و چشمانمان را به ناکجا آباد دیوار خیره می کنند...
انسان ها می روند و...
انسان ها می روند؟
چرا؟
کجا؟
(ادامه کامنت)
#متن
#تراوشات_ذهنی
در میان خانه های سیاه و سفید شطرنج و جنگ میان شاهان و وزرا سربازانند که برای خروج شاه از کیش فدا می شوند.بازیکن با آنها به جلو قدم بر می دارد اما ادامه دادن و باز جلو رفتن از انها سلب می شود و باید چشم بدوزند و انتظار بکشند برای فدا شدن یا حرکتی بی فایده شاید هم به جلو رفتن تا انتها برای جایگزین شدن با وزیر دیگر...
این خاصیت قشر مردمی جامعه است در بطن حرکت ها و تصمیمات و استراتژی های بزرگان که سرباز مجبور به عملی کردن آنهاست
#متن
#تاریخ
(ادامه کامنت)
این خاصیت قشر مردمی جامعه است در بطن حرکت ها و تصمیمات و استراتژی های بزرگان که سرباز مجبور به عملی کردن آنهاست
#متن
#تاریخ
(ادامه کامنت)
#جنگ_جهانی_اول #تاریخ #axis سال ۱۹۱۴ و در جریان جنگ جهانی اول سربازان دو ارتش انگلیس و آلمان در دو جبهه مخالف اسلحه های خود را کنار گذاشتند تا کریسمس را با برگزاری مسابقه فوتبال جشن بگیرند. سالی که جنگ ویرانگر اول آغاز شد، فقط ۲۴ ساعت از آسمان اروپا صدای توپ و تفنگ به گوش نرسید. ۲۴ ساعتی که آتش بس اعلام و در شب ۲۴ دسامبر، به جای انواع و اقسام صداهای جنگی، از سنگرهای آلمانی سرود کریسمس شنیده میشد. (ادامه مطالب در ریپ)👇
حال که بر بام پاریس قدم های فاتحانه ات جا خوش می کند.
دستان گره شده هنگام سخنرانی هایت بیش از همیشه مجذوب کننده است.
مدل موهایت،سبیلت و حتی بوی نامطبوع دهانت اسوه قهرمانانه ای برای جوانان شده بلند شو و برای اورشلیم و ورشو،آمستردام و پاریس و بلگراد و چه و چه و چه بارقه ای از نور وطن پرستی وجودت را نمایان گر کن...
#تاریخ
#متن
(ادامه کامنت)
دستان گره شده هنگام سخنرانی هایت بیش از همیشه مجذوب کننده است.
مدل موهایت،سبیلت و حتی بوی نامطبوع دهانت اسوه قهرمانانه ای برای جوانان شده بلند شو و برای اورشلیم و ورشو،آمستردام و پاریس و بلگراد و چه و چه و چه بارقه ای از نور وطن پرستی وجودت را نمایان گر کن...
#تاریخ
#متن
(ادامه کامنت)
لحظه سرنوشت: روزی روان پزشک بیمارستان نظامی شهر پازه والک واقع در شمال آلمان متوجه شد که اکثر سربازان تحت درمان او تمارض میکنند تا مجدداً به میدان نبرد اعزام نشوند. اما ماجرای این کمک سرجوخه نابینا فرق میکرد؛ او شوق بازگشت به خط مقدم داشت و همین امر شرایط او را بسیار پیچیده و نامشخص ساخته بود با این که صورتش از گاز خردل تاول زده بود ولی چشمانش هیچ عارضه فیزیکی نشان نمی.داد #تاریخ #تلقین (ادامه کامنت،صبور باشید) متن این داستان از بنده نیست
تکاپوهایمان در اکسیر دفتر پاره و خاک خورده خاطرات حل خواهد شد و قطره ای از اشکِ قلمِ شکسته مان بر خطوط دل آزرده روز هایمان دلنوشته ای را از جنس حسرت های تکراری حکاکی خواهد کرد که آه ای دل شکستگان جاده عاشقی این داستان تلفیقی و شورانگیزِ شاید درام،حماسی یا اجتماعی را به نظاره بنشینید که قصه ما سر دراز دارد...
#خود_نوشت
#متن
#خود_نوشت
#متن
دسترسی به محتوای مورد نظر امکان پذیر نیست. ممکن است این محتوا حذف شده باشد یا به دلایلی برای شما قابل نمایش نباشد.
در میان شب های تاریک و سرد آنفلید مردی برای تجلی و تسلی ظهور کرد برای تثبیت و تحکیم جایگاهی که زمان زیادی بود که از دست رفته بود.
او عینکش را برداشت،چشمان ترش را پاک کرد به سوی هواداران دستی تکان داد.با مشت هایی به قصد کشتِ آسمان،هواداران را به تشویق وا داشت و با همان لبخند گاهی تلخِ همیشگی از سیگنال ایدونا پارک خداحافظی کرد.
#متن
#فوتبال
#کلوپ
(ادامه کامنت)
او عینکش را برداشت،چشمان ترش را پاک کرد به سوی هواداران دستی تکان داد.با مشت هایی به قصد کشتِ آسمان،هواداران را به تشویق وا داشت و با همان لبخند گاهی تلخِ همیشگی از سیگنال ایدونا پارک خداحافظی کرد.
#متن
#فوتبال
#کلوپ
(ادامه کامنت)
سفری در پیش است از مبداء قلبمان تا مقصد دویچسلند.دستانت را در جیب پالتویت گره کن از کنار بار قدیمی رد شو و به تابلو نگاهی بی انداز《به سیگنال ایدونا پارک خوش آمدید》 حالا چشمانت را ببند نفس عمیقی بکش و بگذار هوای سرد دورتموند در ریه هایت جا خوش کند : #فوتبال #متن #رویس (ادامه کامنت)
(پارت ۲ و پایانی)
به سپ مایر بگویید ازدروازه اش محافظت کند؛دیگر، 《مسرشمیت امئی ۲۶۴》 یی نیست که در مقابل حریفان یکه تازی کند...
به گرد مولر افسانه ای بگویید که بی هوا به سمت دروازه حریفان یورش برندارد که فرانتس دیگر در محوطه مان نیست ...
و به هلموت شون خبر دهید که فکری برای فقدان نبود قیصر فوتبال کند ۱۱ نفر را در دفاع بگذارد یا از بازی کناره گیری کند تفاوتی ندارد چون از ۱۹۵۸ این مردم برای تماشای او آمده اند...
《فرانتس بکن بائر》 مرد سه گانه ها...
(داخل کامنت مهم)
#یاد_بود
#متن
به سپ مایر بگویید ازدروازه اش محافظت کند؛دیگر، 《مسرشمیت امئی ۲۶۴》 یی نیست که در مقابل حریفان یکه تازی کند...
به گرد مولر افسانه ای بگویید که بی هوا به سمت دروازه حریفان یورش برندارد که فرانتس دیگر در محوطه مان نیست ...
و به هلموت شون خبر دهید که فکری برای فقدان نبود قیصر فوتبال کند ۱۱ نفر را در دفاع بگذارد یا از بازی کناره گیری کند تفاوتی ندارد چون از ۱۹۵۸ این مردم برای تماشای او آمده اند...
《فرانتس بکن بائر》 مرد سه گانه ها...
(داخل کامنت مهم)
#یاد_بود
#متن
(پارت ۱) ای ژرمنان پیکلهاب هایتان را از سر بردارید و چتر های مشکین را بر فراز مونیخ بالا ببرید... ریه هایتان را از هوای سرد و بی روح دویچسلند پر کرده و هق هق کنان پدر،پسر و روح القدس را یاد کنید... و به حاکمان باواریا بگویید که نورِ کاخ رزیدنس را کم کنند که امیدی رخت بربسته است؛ نوری نیست که بر دل بی رمغ این مردم بتابد و در ۱۹۷۴ لیگ قهرمانان اروپا را به خانه بیاورد... (داخل کامنت مهم) #یاد_بود #متن
(پارت ۱)
ای ژرمنان پیکلهاب هایتان را از سر بردارید و چتر های مشکین را بر فراز مونیخ بالا ببرید...
ریه هایتان را از هوای سرد و بی روح دویچسلند پر کرده و هق هق کنان پدر،پسر و روح القدس را یاد کنید...
و به حاکمان باواریا بگویید که نورِ کاخ رزیدنس را کم کنند که امیدی رخت بربسته است؛ نوری نیست که بر دل بی رمغ این مردم بتابد و در ۱۹۷۴ لیگ قهرمانان اروپا را به خانه بیاورد...
(داخل کامنت مهم)
#یاد_بود
#متن
ای ژرمنان پیکلهاب هایتان را از سر بردارید و چتر های مشکین را بر فراز مونیخ بالا ببرید...
ریه هایتان را از هوای سرد و بی روح دویچسلند پر کرده و هق هق کنان پدر،پسر و روح القدس را یاد کنید...
و به حاکمان باواریا بگویید که نورِ کاخ رزیدنس را کم کنند که امیدی رخت بربسته است؛ نوری نیست که بر دل بی رمغ این مردم بتابد و در ۱۹۷۴ لیگ قهرمانان اروپا را به خانه بیاورد...
(داخل کامنت مهم)
#یاد_بود
#متن
(پارت۴ و پایانی)
هرچه که بود تو ماندی و حسرت هایت تو تنها ترین فرد میان ۹۰ هزار هوادار در رزبول بودی...
در میان کوچه های ایتالیا که راه می روی ساختمان ها لب به سخن می گشویند و بغض هایشان را در میان ترک هایشان قورت می دهند...
بر روی دیوار های واتیکان نوشته اند:《خدایا همه ما را به جز روبرتو باجو ببخش!》
روبرتو اسطوره ای که ایستاده مرد:(
#متن
#خود_نوشت
#باجو
سوالی داخل کامنت ها
هرچه که بود تو ماندی و حسرت هایت تو تنها ترین فرد میان ۹۰ هزار هوادار در رزبول بودی...
در میان کوچه های ایتالیا که راه می روی ساختمان ها لب به سخن می گشویند و بغض هایشان را در میان ترک هایشان قورت می دهند...
بر روی دیوار های واتیکان نوشته اند:《خدایا همه ما را به جز روبرتو باجو ببخش!》
روبرتو اسطوره ای که ایستاده مرد:(
#متن
#خود_نوشت
#باجو
سوالی داخل کامنت ها
(پارت۳) نمی دانم سرنوشت آن توپ چه شد در فلوریدا فرود آمد یا به قلب رم شلیک شد... نمی دانم نتیجه اشک های کودکان چه بود در میان رود های ونیز غوطه ور شد،یا مثل آرزوهای نوجوانی در مقابل مغازه های بزرگ پوشاک و مد در میلان، دفن شد؛ شاید هم مثل فریاد شخصی، خسته از دنیا در میان ستون های کلیسای سیستین واتیکان در سکوت آسمان خفه شد... #متن #خود_نوشت #باجو
(پارت۳)
نمی دانم سرنوشت آن توپ چه شد در فلوریدا فرود آمد یا به قلب رم شلیک شد...
نمی دانم نتیجه اشک های کودکان چه بود در میان رود های ونیز غوطه ور شد،یا مثل آرزوهای نوجوانی در مقابل مغازه های بزرگ پوشاک و مد در میلان، دفن شد؛
شاید هم مثل فریاد شخصی، خسته از دنیا در میان ستون های کلیسای سیستین واتیکان در سکوت آسمان خفه شد...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
نمی دانم سرنوشت آن توپ چه شد در فلوریدا فرود آمد یا به قلب رم شلیک شد...
نمی دانم نتیجه اشک های کودکان چه بود در میان رود های ونیز غوطه ور شد،یا مثل آرزوهای نوجوانی در مقابل مغازه های بزرگ پوشاک و مد در میلان، دفن شد؛
شاید هم مثل فریاد شخصی، خسته از دنیا در میان ستون های کلیسای سیستین واتیکان در سکوت آسمان خفه شد...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
(پارت۲) لحظه ای که صدای سوت، میلیون ها نفر را از جای بلند کرد و تو قدم های کوتاه اما سریعت را به سمت توپ یورش می بردی،عقربه ها بودند که برای جلوتر نرفتن تقلامی کردند.. زمانی که توپ با تیرک افقی آوای وداع سرمی داد و از بالای سرش رد می شد حتی دروازه هم آرزو داشت که ارتفاعش بیشتر بود... #متن #خود_نوشت #باجو
و خاطرات رقم خوردند و ما آنها را دیدیم و باهمان چشم ها گریستیم و گریستیم تا دل آسمان به لرزه درآمد و اشک هایمان پایان یافت بس که خداحافظی ها را مرور کردیم و گلویمان خشک شد آنقدر که واژه بدرود را سر دادیم،
ما زمانه را در خستگی هایش غرق کردیم...
《وما سالها اندوه را بر دوش کشیدیم و صبح طلوع نکرد》:محمود درویش
#متن
#خود_نوشت
#خاطره
ما زمانه را در خستگی هایش غرق کردیم...
《وما سالها اندوه را بر دوش کشیدیم و صبح طلوع نکرد》:محمود درویش
#متن
#خود_نوشت
#خاطره
(پارت۲)
لحظه ای که صدای سوت، میلیون ها نفر را از جای بلند کرد و تو قدم های کوتاه اما سریعت را به سمت توپ یورش می بردی،عقربه ها بودند که برای جلوتر نرفتن تقلامی کردند..
زمانی که توپ با تیرک افقی آوای وداع سرمی داد و از بالای سرش رد می شد حتی دروازه هم آرزو داشت که ارتفاعش بیشتر بود...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
لحظه ای که صدای سوت، میلیون ها نفر را از جای بلند کرد و تو قدم های کوتاه اما سریعت را به سمت توپ یورش می بردی،عقربه ها بودند که برای جلوتر نرفتن تقلامی کردند..
زمانی که توپ با تیرک افقی آوای وداع سرمی داد و از بالای سرش رد می شد حتی دروازه هم آرزو داشت که ارتفاعش بیشتر بود...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
(پارت۱)
آن زمان که گام هایت را محکم تر از همیشه بر می داشتی و نفس هایت را همچون اژدهایی سرخ در دل هوای ناپاک کالیفرنیا می دمیدی نه تنها مردم بلکه
حتی آگاتی سیستی و آنیستوس و دیگر قدیسان هم انگشتانشان را در هم گره زده بودند تا بخت برای چکمه پوشان باز شود...
چشمان لاجوردی ها به ساق پاهایت نبود آنها آسمان را نگاه می کردند چون اطمینان داشتند که جای افسانه ها در میان ابر ها است...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
آن زمان که گام هایت را محکم تر از همیشه بر می داشتی و نفس هایت را همچون اژدهایی سرخ در دل هوای ناپاک کالیفرنیا می دمیدی نه تنها مردم بلکه
حتی آگاتی سیستی و آنیستوس و دیگر قدیسان هم انگشتانشان را در هم گره زده بودند تا بخت برای چکمه پوشان باز شود...
چشمان لاجوردی ها به ساق پاهایت نبود آنها آسمان را نگاه می کردند چون اطمینان داشتند که جای افسانه ها در میان ابر ها است...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
لطفا اول فیلم رو تماشا کنید و بعد متن رو بخونید
https://biaupload.com/do.php?filename=org-23f91c99c8501.docx
(لینک رو کپی کنید و داخل صفحه جدید مرورگرتون باز کنید و دانلود فایل رو انتخاب کنید)
#متن
#خود_نوشت
(داخل کامنت بسیار مهم)
https://biaupload.com/do.php?filename=org-23f91c99c8501.docx
(لینک رو کپی کنید و داخل صفحه جدید مرورگرتون باز کنید و دانلود فایل رو انتخاب کنید)
#متن
#خود_نوشت
(داخل کامنت بسیار مهم)
نمی دانم...
خاطرات رقم میخورند یا ما آنهارا با جوهری از وجودمان در دفتر عشق به لحظه وقوع پیوند میزنیم...
عاشق شدن چیز عجیبی است درست در همانلحظه ای که قلبت خون را پمپاژ نمی کند انگار به دری بزرگ می کوبد تا راهی پیدا کند برای فدا شدن ...
پایانی که خودش هم خبر ندارد،میخواهد،هر چند کم اما در طول مسیرِ اتمام کلمه《پایان》معشوقش را فقط نگاه کند و نفس هایش را آنقدر عمیق در ریه اش بدمد که هربرت نیچ در آن غرق شود و دیگر توانایی بالا آمدن نداشته باشد...
#متن
#نیمار
#پایان
(ادامه کامنت)
خاطرات رقم میخورند یا ما آنهارا با جوهری از وجودمان در دفتر عشق به لحظه وقوع پیوند میزنیم...
عاشق شدن چیز عجیبی است درست در همانلحظه ای که قلبت خون را پمپاژ نمی کند انگار به دری بزرگ می کوبد تا راهی پیدا کند برای فدا شدن ...
پایانی که خودش هم خبر ندارد،میخواهد،هر چند کم اما در طول مسیرِ اتمام کلمه《پایان》معشوقش را فقط نگاه کند و نفس هایش را آنقدر عمیق در ریه اش بدمد که هربرت نیچ در آن غرق شود و دیگر توانایی بالا آمدن نداشته باشد...
#متن
#نیمار
#پایان
(ادامه کامنت)
سختی ها انگار قصدی برای کمتر شدن ندارند و درد ها امانمان را بریده اند...
لحظه ها رنگ و بویشان را از دست داده اند و حسرت و تنفر عرصه را برای عشق تنگ کرده اند...
قبر رویا و آرزوها عمیق تر شده...
و سوال《 بودن یا نبودن》دیگر نیازی به تفکر ندارد چون ما سرشاریم از احساسِ نبودن...
:
کافی نبودن،خوشحال نبودن،محبوب نبودن،شاداب نبودن
(ادامه کامنت)
#خود_نوشت
#متن
لحظه ها رنگ و بویشان را از دست داده اند و حسرت و تنفر عرصه را برای عشق تنگ کرده اند...
قبر رویا و آرزوها عمیق تر شده...
و سوال《 بودن یا نبودن》دیگر نیازی به تفکر ندارد چون ما سرشاریم از احساسِ نبودن...
:
کافی نبودن،خوشحال نبودن،محبوب نبودن،شاداب نبودن
(ادامه کامنت)
#خود_نوشت
#متن
میدان ها جای عجیبی هستند...
هر گاه که شروع کنی باز به همان نقطه میرسی اما همه چیز تفاوت دارد تو فرق کردی، یک دور از زندگیت کم شده،یک دور خاطره هایی جدید ساختی،یک بار بیشتر دور مادر پیرت گشته ای و دوری جدید غصه های بی پایانت را تکرار کردی و چه بسیار هستند میدان هایی که بزرگ مردان غیوری را دیدند که چشم انتظاری برای درخواست کارگر امانشان را بریده اما... بگذریم و همانطور که ونگوگ می گوید:غم برای همیشه باقی خواهد ماند.
#متن
#خود_نوشت
#میدان
هر گاه که شروع کنی باز به همان نقطه میرسی اما همه چیز تفاوت دارد تو فرق کردی، یک دور از زندگیت کم شده،یک دور خاطره هایی جدید ساختی،یک بار بیشتر دور مادر پیرت گشته ای و دوری جدید غصه های بی پایانت را تکرار کردی و چه بسیار هستند میدان هایی که بزرگ مردان غیوری را دیدند که چشم انتظاری برای درخواست کارگر امانشان را بریده اما... بگذریم و همانطور که ونگوگ می گوید:غم برای همیشه باقی خواهد ماند.
#متن
#خود_نوشت
#میدان
گاهی می بایست تنهایی را به دوش کشید... و آن تک درخت میان چمن زار بود... همان پرنده ای که در جنگل بی پایان برای بی کسی اش آواز مستانه ای سر می دهد... و باید گذشت از کلماتی که گاهی وزن اشعار را برهم میزدند... از نقاطی که امکان سر خط رفتن دوباره را از خود گرفتند و کسانی که عزتشان را در برابرمان فرو ریختند... و با اندکی تامل 《 تنهایی》را در برابر حقارت برگزید... #متن #خود_نوشت #تنهایی #عباس_کیارستمی
《سلام متن جدید بنده امیدوارم خوشتون بیاد و اگر وقت کردید از این متن دیدن کنید》
ای کاش می شد مهربانی و گذشت را در دل ساعت ها کوک کرد و بی درنگ با صدای زنگش عشق ورزید به مردمانی که تنها همدیگر را دارند...
و دنیا زیبا تر می شد آن هنگام که عشاق دست در دست هم گام در ره جنون بی حد و مرز می گذاشتند و دوستان با خنده هایشان گوش آسمان را کر می کردند و کودکان با توپ فوتبالشان شیشه ظلم را می شکستند و پنجره ای به سوی نور می گشودند
(ادامه کامنت)
#خود_نوشت
#متن
#دنیا
ای کاش می شد مهربانی و گذشت را در دل ساعت ها کوک کرد و بی درنگ با صدای زنگش عشق ورزید به مردمانی که تنها همدیگر را دارند...
و دنیا زیبا تر می شد آن هنگام که عشاق دست در دست هم گام در ره جنون بی حد و مرز می گذاشتند و دوستان با خنده هایشان گوش آسمان را کر می کردند و کودکان با توپ فوتبالشان شیشه ظلم را می شکستند و پنجره ای به سوی نور می گشودند
(ادامه کامنت)
#خود_نوشت
#متن
#دنیا
هر چقدر که میتوانی و با تمام توانت به حمله کردن بپرداز... اینجا قهرمان ها ابدی هستند و راه ها گلگون گشته اند... در این دیار آوای یکدلی رساتر از هر نت موسیقی است... در شهر عشاق سینه ها برای شکافته شدن دربرابر گلوله های دشمنند و دستان خالی از هر سلاحی مهیب و کشنده تر ... هرچند که حریفمان می گوید اما تصدیق قهرمانانمان است: تاریخ را نوشتید ، اینک آماده اید برای در تاریخ ماندن. چرا که کسی جرئت ندارد ایستادگی کند در برابر اراده تان برای بردن (توضیح کامنت) #متن #بارسا
هر چقدر که میتوانی و با تمام توانت به حمله کردن بپرداز...
اینجا قهرمان ها ابدی هستند و راه ها گلگون گشته اند...
در این دیار آوای یکدلی رساتر از هر نت موسیقی است...
در شهر عشاق سینه ها برای شکافته شدن دربرابر گلوله های دشمنند و دستان خالی از هر سلاحی مهیب و کشنده تر ...
هرچند که حریفمان می گوید اما تصدیق قهرمانانمان است: تاریخ را نوشتید ، اینک آماده اید برای در تاریخ ماندن.
چرا که کسی جرئت ندارد ایستادگی کند در برابر اراده تان برای بردن
(توضیح کامنت)
#متن
#بارسا
اینجا قهرمان ها ابدی هستند و راه ها گلگون گشته اند...
در این دیار آوای یکدلی رساتر از هر نت موسیقی است...
در شهر عشاق سینه ها برای شکافته شدن دربرابر گلوله های دشمنند و دستان خالی از هر سلاحی مهیب و کشنده تر ...
هرچند که حریفمان می گوید اما تصدیق قهرمانانمان است: تاریخ را نوشتید ، اینک آماده اید برای در تاریخ ماندن.
چرا که کسی جرئت ندارد ایستادگی کند در برابر اراده تان برای بردن
(توضیح کامنت)
#متن
#بارسا
گاهی می بایست تنهایی را به دوش کشید...
و آن تک درخت میان چمن زار بود... همان پرنده ای که در جنگل بی پایان برای بی کسی اش آواز مستانه ای سر می دهد...
و باید گذشت از کلماتی که گاهی وزن اشعار را برهم میزدند... از نقاطی که امکان سر خط رفتن دوباره را از خود گرفتند و کسانی که عزتشان را در برابرمان فرو ریختند...
و با اندکی تامل 《 تنهایی》را در برابر حقارت برگزید...
#متن
#خود_نوشت
#تنهایی
#عباس_کیارستمی
و آن تک درخت میان چمن زار بود... همان پرنده ای که در جنگل بی پایان برای بی کسی اش آواز مستانه ای سر می دهد...
و باید گذشت از کلماتی که گاهی وزن اشعار را برهم میزدند... از نقاطی که امکان سر خط رفتن دوباره را از خود گرفتند و کسانی که عزتشان را در برابرمان فرو ریختند...
و با اندکی تامل 《 تنهایی》را در برابر حقارت برگزید...
#متن
#خود_نوشت
#تنهایی
#عباس_کیارستمی



















