نمی دانم...
خاطرات رقم میخورند یا ما آنهارا با جوهری از وجودمان در دفتر عشق به لحظه وقوع پیوند میزنیم...
عاشق شدن چیز عجیبی است درست در همانلحظه ای که قلبت خون را پمپاژ نمی کند انگار به دری بزرگ می کوبد تا راهی پیدا کند برای فدا شدن ...
پایانی که خودش هم خبر ندارد،میخواهد،هر چند کم اما در طول مسیرِ اتمام کلمه《پایان》معشوقش را فقط نگاه کند و نفس هایش را آنقدر عمیق در ریه اش بدمد که هربرت نیچ در آن غرق شود و دیگر توانایی بالا آمدن نداشته باشد...
#متن
#نیمار
#پایان
(ادامه کامنت)
خاطرات رقم میخورند یا ما آنهارا با جوهری از وجودمان در دفتر عشق به لحظه وقوع پیوند میزنیم...
عاشق شدن چیز عجیبی است درست در همانلحظه ای که قلبت خون را پمپاژ نمی کند انگار به دری بزرگ می کوبد تا راهی پیدا کند برای فدا شدن ...
پایانی که خودش هم خبر ندارد،میخواهد،هر چند کم اما در طول مسیرِ اتمام کلمه《پایان》معشوقش را فقط نگاه کند و نفس هایش را آنقدر عمیق در ریه اش بدمد که هربرت نیچ در آن غرق شود و دیگر توانایی بالا آمدن نداشته باشد...
#متن
#نیمار
#پایان
(ادامه کامنت)
زیبا بود زندگی کوتاه تر از ان است که لحظاتت را بدست غم بسپاری
خوشحالم که برگشتید و ممنون


