در میان شب های تاریک و سرد آنفلید مردی برای تجلی و تسلی ظهور کرد برای تثبیت و تحکیم جایگاهی که زمان زیادی بود که از دست رفته بود.
او عینکش را برداشت،چشمان ترش را پاک کرد به سوی هواداران دستی تکان داد.با مشت هایی به قصد کشتِ آسمان،هواداران را به تشویق وا داشت و با همان لبخند گاهی تلخِ همیشگی از سیگنال ایدونا پارک خداحافظی کرد.
#متن
#فوتبال
#کلوپ
(ادامه کامنت)
او عینکش را برداشت،چشمان ترش را پاک کرد به سوی هواداران دستی تکان داد.با مشت هایی به قصد کشتِ آسمان،هواداران را به تشویق وا داشت و با همان لبخند گاهی تلخِ همیشگی از سیگنال ایدونا پارک خداحافظی کرد.
#متن
#فوتبال
#کلوپ
(ادامه کامنت)
سفری در پیش است از مبداء قلبمان تا مقصد دویچسلند.دستانت را در جیب پالتویت گره کن از کنار بار قدیمی رد شو و به تابلو نگاهی بی انداز《به سیگنال ایدونا پارک خوش آمدید》 حالا چشمانت را ببند نفس عمیقی بکش و بگذار هوای سرد دورتموند در ریه هایت جا خوش کند : #فوتبال #متن #رویس (ادامه کامنت)
شاید این بار برای نجات و بازگشت، بخت،روی خوش را به قرمز های بندر نشان داده بود تا با مردی از دیار جنگاورانی نیمه کاره بیاید تا کار را تمام کند تا عنوانی را از دست ندهد.
زیپ کاپشنش را بالا کشید،بند کفش هایش را محکم و عینکش را تمیز کرد جای کلاه را بر روی سرش تثبیت کرد دستانش را مثل همیشه با تمام قدرت گره کرد و پای جای پای اساطیر و قهرمانانی گذاشت که بعدها نوادگانمان از شنیدن دوباره داستانشان خسته می شوند.
زیپ کاپشنش را بالا کشید،بند کفش هایش را محکم و عینکش را تمیز کرد جای کلاه را بر روی سرش تثبیت کرد دستانش را مثل همیشه با تمام قدرت گره کرد و پای جای پای اساطیر و قهرمانانی گذاشت که بعدها نوادگانمان از شنیدن دوباره داستانشان خسته می شوند.




