(پارت۲)
لحظه ای که صدای سوت، میلیون ها نفر را از جای بلند کرد و تو قدم های کوتاه اما سریعت را به سمت توپ یورش می بردی،عقربه ها بودند که برای جلوتر نرفتن تقلامی کردند..
زمانی که توپ با تیرک افقی آوای وداع سرمی داد و از بالای سرش رد می شد حتی دروازه هم آرزو داشت که ارتفاعش بیشتر بود...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
لحظه ای که صدای سوت، میلیون ها نفر را از جای بلند کرد و تو قدم های کوتاه اما سریعت را به سمت توپ یورش می بردی،عقربه ها بودند که برای جلوتر نرفتن تقلامی کردند..
زمانی که توپ با تیرک افقی آوای وداع سرمی داد و از بالای سرش رد می شد حتی دروازه هم آرزو داشت که ارتفاعش بیشتر بود...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
(پارت۱) آن زمان که گام هایت را محکم تر از همیشه بر می داشتی و نفس هایت را همچون اژدهایی سرخ در دل هوای ناپاک کالیفرنیا می دمیدی نه تنها مردم بلکه حتی آگاتی سیستی و آنیستوس و دیگر قدیسان هم انگشتانشان را در هم گره زده بودند تا بخت برای چکمه پوشان باز شود... چشمان لاجوردی ها به ساق پاهایت نبود آنها آسمان را نگاه می کردند چون اطمینان داشتند که جای افسانه ها در میان ابر ها است... #متن #خود_نوشت #باجو
باجو بین برزخ ستاره و مرد گمنام مانده بود . فرشته ها این بار آهنگ شکست را سر دادند . متن بسیار زیبایی بود



