(پارت۳)
نمی دانم سرنوشت آن توپ چه شد در فلوریدا فرود آمد یا به قلب رم شلیک شد...
نمی دانم نتیجه اشک های کودکان چه بود در میان رود های ونیز غوطه ور شد،یا مثل آرزوهای نوجوانی در مقابل مغازه های بزرگ پوشاک و مد در میلان، دفن شد؛
شاید هم مثل فریاد شخصی، خسته از دنیا در میان ستون های کلیسای سیستین واتیکان در سکوت آسمان خفه شد...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
نمی دانم سرنوشت آن توپ چه شد در فلوریدا فرود آمد یا به قلب رم شلیک شد...
نمی دانم نتیجه اشک های کودکان چه بود در میان رود های ونیز غوطه ور شد،یا مثل آرزوهای نوجوانی در مقابل مغازه های بزرگ پوشاک و مد در میلان، دفن شد؛
شاید هم مثل فریاد شخصی، خسته از دنیا در میان ستون های کلیسای سیستین واتیکان در سکوت آسمان خفه شد...
#متن
#خود_نوشت
#باجو
(پارت۲) لحظه ای که صدای سوت، میلیون ها نفر را از جای بلند کرد و تو قدم های کوتاه اما سریعت را به سمت توپ یورش می بردی،عقربه ها بودند که برای جلوتر نرفتن تقلامی کردند.. زمانی که توپ با تیرک افقی آوای وداع سرمی داد و از بالای سرش رد می شد حتی دروازه هم آرزو داشت که ارتفاعش بیشتر بود... #متن #خود_نوشت #باجو
باجو، مردی که ایستاده مرد.
این اوج ادبی بودن متن های من بود که البته اینم اسکیه🗿
این اوج ادبی بودن متن های من بود که البته اینم اسکیه🗿
بسیار زیبا . چقدر دلتنگ خوندن متن شما بودیم:)



